یکی از اقوام ما توی یکی از روستاهای نیشابور آخر یک کوچه ی تنگ و تاریک که پر از خونه های قدیمی‌و‌خشتی بود ساکن‌بودند و زمانی‌که‌ چهار پنج ساله بودم و نصف شب با پدر و مادرم فاصله بین خونه پدربزرگ و خونه اونها رو پیاده میرفتیم یادم میاد که از اون کوچه همیشه ترس داشتم و مدام به این فکر میکردم که‌ یکی داره مارو تعقیب میکنه برای همین من بسم الله الرحمن الرحیم میگفتم ، جالبه بدونید به جای پدر و مادرم که گرم صحبت بودند هم ذکر میگفتم

منبع : حــــرفـــــ هــای نـــگـــفـــــتـــــه |کوچه تاریک کودکی
برچسب ها : خونه ,کوچه